محمد كوچولمحمد كوچول، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

★★گل محمدي من★★

يكماه و هفده روزگي محمد كوچول

محمد كوچول يك ماه و هفده روزه- جمعه هجده فروردين 91 خونه بابايي (ما) موقع رفتن خونه خودشون. ساعت 7 بعدازظهر. آخه خودت پستونكت رو انداختي چرا از ما قهر ميكني محمد آقا؟؟؟!!! محمد كوچول:‌ من از كسي قهر نكردم كه . نمي خوام برم خونمون،‌ ميخوام پيش بابايي و ماماني و خاله بمونم. پي نوشت:‌ راستي دوست جوني ها يه چي بگم كيف كنين.‌ صبح جمعه حدود هفت، بابايي كه داشتن ميرفتن بيرون آش سبزي و نون بربري براي من و ماماني خريدن و من كه داشتم از خوشحالي ذوق مرگ ميشدم در حالت خواب و بيداري كلي آش خوردم. ذوقم به خاطر اين بود كه ساعت 4 صبح كه داشتم روي وبلاگ محمدي مطلب مي نوشتم دلم آش سبزي كشيده بود و در اين مورد هم توي مطل...
20 فروردين 1391

بي خوابي و عطر بهار نارنج

الان حدوداي چهار صبح جمعه 18 فروردينه. من طبق معمول اين 25 شب گذشته بيدارم حتي شبايي كه فرداش ميخواستم برم سركار... همش فكر ميكنم از اتاق كه برم بيرون محمدي رو مي بينم ولي گل كوچولو رفته خونه شون. خدايا شكرت كه گل كوچولوي خوشگلمون رو سالم و سلامت بهمون برگردوندي... خدايا شكرت... راستي عطر بهارنارنج از توي حياط داره سرمستم ميكنه اين دم صبحي. از ديروز ظهر بوي عطرش بلندشده. مثل اينكه اونم فهميده گل محمدي ما رفته خونه شون و ميخواد خودي نشون بده شايدم ميخواد خونه كوچولوي ما هيچوقت از عطر گلها خالي نمونه. ياس بهشتيم و گل محمديم فردا ميان خاله بهار،‌ اما دوست دارم تو هم مشامم رو جانانه نوازش بدي. خدايا ممنونم از اين همه لطافت و سرمس...
18 فروردين 1391

دلگيرم

خيلي دلم گرفته ... در حقيقت دلگيرم. از اين به بعد خيلي مطالب رو با رمز ميذارم. وبلاگ ياسمين زهرا رو هم همينطور. تا من باشم يه دل نباشم. بابا، همش ميگن قديما مردم اينطور بودن، مردم اونطور بودن. همه با صفا بودن، صميمي بودن... اما حالا كه ميخواي رها باشي و يكرنگ نميذارن... از اين به بعد  اگه بخوام شرح حال كامل موضوعي رو بذارم، براي اينكه سوء استفاده نكنن حتما رمز دارش ميكنم و رمز رو فقط براي دوستاي خوبم مي فرستم. اينجا اومدم اين توضيح رو دادم كه اگه يهو رمز اومد توي نظرات خصوصي تون بدونين قضيه چيه. بابا ديوونه شدم از بعضي حركات. الان ساعت سه نصفه شبه و من امشب كشيك نگهداري محمد كوچول هستم. از ناراحتي بچه رو دادم مامانم و اومدم ...
12 فروردين 1391

چهل روزگي

امروز 11 فروردين 1391 برابر با چهل روزگي محمد عزيز ماست. خيلي سختي كشيديم توي اون 21 روز اول كه توي بيمارستان بستري بود ولي خدا رو شكر كه همه چيز به خوبي پشت سر گذاشته شد و امروز چهل روز از حضورش در زمين گذشت. خداوند مهربون اين چندروزه به مناسبت اين همه زيبايي، شهرمون رو رحمت بارون كرده. ممنونم خدا جون!                                                    روزگيت مبارك! دقيقا 5 تير ماه 1390 چ...
11 فروردين 1391

يك ماه و يك روزگي- اولين كلمه محمد كوچول

اول از همه اين مطلبو الان ساعت 5.45 دقيقه صبح جمعه 4 فروردين مي نويسم. آخه اين چند شبه تا نماز صبح بيدارم و همراه با نگاه كردن تلويزيون به مامان سارا و ماماني براي نگهداري محمد كوچول كمك ميكنم. الانم حدود يه 45 دقيقه اي هست كه ماماني ني ني رو تحويل گرفتن و ... نمي دونم فردا صبح چه جوري برم سركار.. محمد كوچولو خيلي ماهه،‌ يه آقا پسر ناز و البته كم سر و صدا (خدايا شكرت)، خيلي كم گريه ميكنه و اونم فقط وقتي بخوان پوشكشو تعويض كنن و يا اينكه يه كمي شيرش دير بشه. كلا ماهه به خدا. همش ميشينم بالاي سرشو بهش نگاه ميكنم .شير كمكيشو خيلي اوقات من براش درست ميكنم و بهش ميدم. وقتي خيلي شير بره توي دهنش براي اينكه كامل قورتش بده ...
4 فروردين 1391