بي خوابي و عطر بهار نارنج
الان حدوداي چهار صبح جمعه 18 فروردينه. من طبق معمول اين 25 شب گذشته بيدارم حتي شبايي كه فرداش ميخواستم برم سركار... همش فكر ميكنم از اتاق كه برم بيرون محمدي رو مي بينم ولي گل كوچولو رفته خونه شون. خدايا شكرت كه گل كوچولوي خوشگلمون رو سالم و سلامت بهمون برگردوندي... خدايا شكرت... راستي عطر بهارنارنج از توي حياط داره سرمستم ميكنه اين دم صبحي. از ديروز ظهر بوي عطرش بلندشده. مثل اينكه اونم فهميده گل محمدي ما رفته خونه شون و ميخواد خودي نشون بده شايدم ميخواد خونه كوچولوي ما هيچوقت از عطر گلها خالي نمونه. ياس بهشتيم و گل محمديم فردا ميان خاله بهار، اما دوست دارم تو هم مشامم رو جانانه نوازش بدي. خدايا ممنونم از اين همه لطافت و سرمستي و ...
پي نوشت1: الان صداي كارگراي شهرداري مياد كه اومدن براي جمع آوري زباله تو اين وقت از شبانه روز. دلم ديگه براشون نمي سوزه، آخه اين لحظه هواي شهرمون بهشتيه و بوي عطر بهارنارنج و لطافت هواي بهاري ديوانه ميكنه هر آدمي رو. فكر كنم اصلا متوجه نمي شن كه دارن زباله هاي بد بو رو جابجا مي كنن، آخه صداي خنده مياد از تو كوچه. احتمالا سرمست شدن از عطر بهار نارنج حياط كوچولوي خونه ما. بازم شكرت خدا...
پي نوشت2: هيچ چيزي تو اين هوا مثل پياده روي و بعدش خوردن آش سبزي و نون سنگك نمي چسبه به يه شيرازي اصيل. اما تا اين وقت بيدار موندن نه توان پياده روي صبحگاهي رو برا آدم ميذاره و نه به آش سبزي خريدن كله سحر ميرسه. فكر كنم اين توصيف براي شيرازي اصيل بودن بهتره
پي نوشت 3: حالا من يه چيزي گفتم شما ديگه دست نگيرين. خداييش اين آب و هواي مستانه، همه رو از هر نژاد و مليتي درگير ميكنه. اگه باور ندارين يه سر همين روزا بياين شيراز.


بي خوابي و عطر بهار نارنج
