محمد كوچولمحمد كوچول، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

★★گل محمدي من★★

يك ماه و دو روزگي- اولين حمام خانگي آقا محمد

اين مطلبو الان ساعت 6.05 صبح روز جمعه 4 فروردين91 مي نويسم و شرح حال روز قبله.   ديروز بالاخره محمد كوچول رو با مجوز آقاي دكترش برديم حمام. البته توي بيمارستان دو بار خانم پرستارا زحمت حمام بردنشو كشيده بودن. برنامه اين بود كه خاله ندا اينا ظهر منزل ما باشن تا با كمك ماماني ني ني رو ببرن حمام. من حدود 11 صبح از خواب بيدار شدم البته ساعت 6 صبح خوابيده بودم و ديدم ماماني و بابايي رفتن عيد ديدني. بابا عليرضا هم رفت خونشون. محمد كوچول و مامانش هم درگير شير خوردن و شير دادن و بعدشم خواب و ... بودن. رفتم توي آشپزخونه و يه چاي خوردم و  مشغول درست كردن ناهار شدم. شويد پلو با گوشت درست كردم بدون باقله يا لوبيا مبادا ني ني حساسيت بده. خ...
4 فروردين 1391

محمد كوچول يكماهه

  اول از همه سال نو همگي مبارك،‌ نوروزتان پيروز،‌صد سال به اين سالها، انشااله صد و بيست سال پاينده و شاد و باعزت باشين. كلي شيريني بخورين و حال كنين و به ريش همه بديها هم بخندين.  و بعد ... خدايا شكرت، زيباترين روز سال هميشه براي ما زيباست در هر شرايطي چون ورود بهار، سالروز تولد ماماني عزيزه و امسال اين روز زيباتر و زيباتر بود. دليل اين زيباييها اين بود كه امسال خانواده ما برخلاف پارسال نه نفري و نه هفت نفري سال نو رو شروع كرد. محمد كوچولوي عزيزمون كه قرار بود هفت فروردين بياد پيشمون لحظه سال تحويل دقيقاٌ يك ماه و پنجاه و چهار دقيقه سنش بود و  ياسمين زهراي ماهم هم ده ماه و كمتر از سه روز دا...
2 فروردين 1391

محمد كوچول بيست و هفت روزه و سفره هفت سين

امشب شنبه 27 اسفندماه 1390 در بيست و هفت روزگي گل نازمون، سفره هفت سينشو چيديم. البته از اونجاييكه ياسمين زهراي خوشگلم امروز ده ماهه شد و بزرگتر بود، پس من (خاله هدي) با ماماني بلافاصله از سركارم رفتيم و اول از محمد آقا سفره هفت سين خانم خانما رو توي خونشون چيديم. خودم كه راضي بودم. بعدشم حدود ساعت 5.30 از خونشون زديم بيرون تا براي محمد جان گل و شيريني بخريم كه ترافيك و شلوغي خيابونا پدرمونو درآورد. گل خريديم ولي شيريني كه ميخواستيم گيرمون نيومد. بهترين شيريني فروشي ها رو گشتيم ولي نه! ميخواستيم اون شيريني رو كه بابايي براي ياسمين خريده بودن رو پيدا كنيم كه با كمال تعجب حتي توي بهترين قنادي ها و خشكباري هاي شيراز پيدا نكرديم. باباي...
28 اسفند 1390

محمد كوچول بيست و سه روزه- اولين واكسن و تست غربالگري

اين مطلبو الان ساعت ١٠.٥٠ شب ،‌مورخ  24 اسفند مي نويسم و گزارش روز قبله. ديروز صبح، مامان و بابا، ني ني رو بردن تست غربالگري. وقتي ني ني بستري بود غربالگري رو يه بار انجام دادن،‌ اما از اونجاييكه آنتي بيوتيك براش استفاده مي كردن گفتن دوباره بره بهتره. البته جواب قبليه هم خوب بود و مشكلي نداشت خداروشكر. امروزم جواب ديروزي رو ميدن. بعد از تست، آقا محمد رو بردن بيمارستان براي تعويض پانسمان بخيه هاش و همچنين واكسناسيون. يه قطره فلج اطفال رو بدون هيچ مشكلي نوش جان فرمودن و يه واكسن توي پا و يكي توي دست كه البته فقط يك جيغ زده و بس. (آخي ناناسي خوشگلم از بس بهش آمپول و سرم و... زدن ديگه عادت كرده!) ساعت 3.30 هم اومدن ب...
24 اسفند 1390

محمد كوچول بيست و دو روزه

اين مطلبو الان سه شنبه 23 اسفند 90 ساعت 8.25 مي نويسم و گزارش روز قبله. ديروز صبح به سختي از خواب بيدار شدم چون شب قبل ترش خوب نخوابيده بودم و بعداز ظهرش هم با اومدن ني ني محمد و مهموني و ... خسته خسته شده بودم. قسمت جالب ماجرا اين بود كه من اصلا شب صداي ني ني رو نشنيدم از بس صداش كوشولوئه و همين باعث شد كه من از خواب بيدار نشم. اما قيافه مامان و باباش جالب بود. داشتن غش ميكردن از بيخوابي. حالا خوبه شب اولي بود كه ني ني پيششون بود ديگه شبهاي آروم خوابيدن گذشت... ديروز صبح ني ني رو بردن دكتر حسن زاده كه پزشك نوزادانه و توي بيمارستان بالاي سرش بود. اونور شهر توي شلوغترين جاي ممكن و در يك فضاي بسيار آلوده. خاله ندا همين اواخر ارديبهشت ماه ا...
24 اسفند 1390

محمد كوچول بيست و يك روزه - اين خانواده منه

اين مطلبو الان ساعت 9 صبح روز 22 اسفند مي نويسم و مربوط به روز قبله. يه گل پسريه كه نگو!!!!!!! اول از همه اينكه از بس ناناسه،‌ من كه مدام اشتباه صداش ميزنم ياسمين و ماماني ميگه دختر خوشگلم و ... و هي مامان سارا ميگه اين پسره. ماماني ميگفتن عروسكم بعد براي اينكه مامان سارا نگه اين پسره ميگفت ماشينم! تازه بابا عليرضا هم كه هي داشت ذوق پسملي رو ميكرد گفت چه دختريههههههههههه! ديروز كه اومد بيشتر شكل دخملا بود، آخه يه روسري سرش بود. ماشااله ماشااله چشماي خوشگل و بادومي داره كه نگو. لباي ريز و بيني كوشمولو. توي عكس درشت ميفته (نمي دونم چرا؟) ولي ماه شب چهارده است. هم سايزهاي عروسك يا زينب منه! يازينب معيار سنجش ني ني منه. وقتي ياسمين ...
23 اسفند 1390

من با خنده اومدم

اين منم،‌ محمد آقاي خوشگل و خوش خنده و البته ريزه ميزه. ساعت 4.20 عصر روز يكشنبه 21 اسفندماه 1390 بالاخره اومدم خونه. اينم عكسام براي همه اون مهربونايي كه از خدا خواستن من زود زود حالم خوب شه: حالا اينا رو داشته باشين تا بعد خاله هدي كلي عكس خوشگل ديگه براتون بذاره. خدايا شكرت،‌ خدايا شكرت ...
21 اسفند 1390

مامان و بابا رفتن بيارنش

يا خدا،‌ الان ساعت 14.10 مامان سارا و بابا عليرضا رفتن بيمارستان تا ني ني رو ترخيص كنن. وقتي دكتر برگه ترخيص رو امضاء كرد،‌ من و ماماني هم ميريم بيمارستان تا ني ني رو بياريم خونه. خدايا كمك كن تا ني ني بدون هيچ مشكلي بياد خونه. ممنونم خداي مهربونم. ني ني ناسييييييييييي يا من اسمه دواء و ذكره شفاء امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء التماس دعا   ...
21 اسفند 1390