عكسامو بذارين...
خاله ندا شما كلي عكس از من گرفتين. روز يكشنبه 20 فروردين وقتي كه ماماني اومدن خونه ما و منو بردن حمام. بعدشم شما و ياسي اومدين پيش ما. خودم يادمه و حواسم بود. تازه خاله هدي هم گفت كه عكسامو ديده ولي چون روي دوربين شماست نمي تونه برام بذاره روي وبلاگ. ميشه زحمت بكشين عكسارو بذارين اينجا. عكساي ديشب هم كه تولد بابايي بود برام بذارين خاله. توي وبلاگ خودم لطفاً. خاله هدي خودش سرش شلوغه از من خواست كه به شما بگم. امري ندارين؟ چيزي نميخواين؟ نون بخرم؟ از طرف پسر خاله گل ياسمين بانو ...
نویسنده :
خاله هدی
8:37
تولد باباييه
امروز 22 فروردين تولد بابايي مامانمه. يه بابايي مهربون كه لنگه اش تو دنيا نيست. خيلي دوست دارم ... انشااله سايه پر از مهرت 120 سال به سلامتي و باعزت و موفقيت بالاي سر همه ما باشه. براي هميشه... بابايي خوبم، اولين جشن تولدت در مقام يه پدربزرگ مبارك! از طرف همگي ما: ماماني، خاله هدي، مامان سارا، خاله ندا، بابا عليرضا، عمو احسان، ياسمين زهرا و محمد كوچول ...
نویسنده :
خاله هدی
8:34
يكماه و هفده روزگي محمد كوچول
محمد كوچول يك ماه و هفده روزه- جمعه هجده فروردين 91 خونه بابايي (ما) موقع رفتن خونه خودشون. ساعت 7 بعدازظهر. آخه خودت پستونكت رو انداختي چرا از ما قهر ميكني محمد آقا؟؟؟!!! محمد كوچول: من از كسي قهر نكردم كه . نمي خوام برم خونمون، ميخوام پيش بابايي و ماماني و خاله بمونم. پي نوشت: راستي دوست جوني ها يه چي بگم كيف كنين. صبح جمعه حدود هفت، بابايي كه داشتن ميرفتن بيرون آش سبزي و نون بربري براي من و ماماني خريدن و من كه داشتم از خوشحالي ذوق مرگ ميشدم در حالت خواب و بيداري كلي آش خوردم. ذوقم به خاطر اين بود كه ساعت 4 صبح كه داشتم روي وبلاگ محمدي مطلب مي نوشتم دلم آش سبزي كشيده بود و در اين مورد هم توي مطل...
نویسنده :
خاله هدی
0:05
يكماه و هجده روزگي محمد كوچول
اين عكساي امشبه. شنبه 19 فروردين 91 خونه بابايي (ما) موقع رفتن خونه خودشون. ساعت 11.15 شب. خاله دارن دوباره منو ميبرن... نيگا چقدر مظلوم شدم... ...
نویسنده :
خاله هدی
23:54
بي خوابي و عطر بهار نارنج
الان حدوداي چهار صبح جمعه 18 فروردينه. من طبق معمول اين 25 شب گذشته بيدارم حتي شبايي كه فرداش ميخواستم برم سركار... همش فكر ميكنم از اتاق كه برم بيرون محمدي رو مي بينم ولي گل كوچولو رفته خونه شون. خدايا شكرت كه گل كوچولوي خوشگلمون رو سالم و سلامت بهمون برگردوندي... خدايا شكرت... راستي عطر بهارنارنج از توي حياط داره سرمستم ميكنه اين دم صبحي. از ديروز ظهر بوي عطرش بلندشده. مثل اينكه اونم فهميده گل محمدي ما رفته خونه شون و ميخواد خودي نشون بده شايدم ميخواد خونه كوچولوي ما هيچوقت از عطر گلها خالي نمونه. ياس بهشتيم و گل محمديم فردا ميان خاله بهار، اما دوست دارم تو هم مشامم رو جانانه نوازش بدي. خدايا ممنونم از اين همه لطافت و سرمس...
نویسنده :
خاله هدی
4:18
بالاخره ما رو تنها گذاشتن
يك و نيم ماهگي محمد كوچول (2)- شام آخر
يك و نيم ماهگي محمد كوچول (1)
امروز 16 فروردين 91 محمد كوچولوي ماه يك و نيم ماهه شد. اينم يه عكس از امشب، توضيحات توي پست بعدي كه رمز داره. يك و نيم ماهگيت مبارك كوشمولوي خودم ...
نویسنده :
خاله هدی
23:58
دلگيرم
خيلي دلم گرفته ... در حقيقت دلگيرم. از اين به بعد خيلي مطالب رو با رمز ميذارم. وبلاگ ياسمين زهرا رو هم همينطور. تا من باشم يه دل نباشم. بابا، همش ميگن قديما مردم اينطور بودن، مردم اونطور بودن. همه با صفا بودن، صميمي بودن... اما حالا كه ميخواي رها باشي و يكرنگ نميذارن... از اين به بعد اگه بخوام شرح حال كامل موضوعي رو بذارم، براي اينكه سوء استفاده نكنن حتما رمز دارش ميكنم و رمز رو فقط براي دوستاي خوبم مي فرستم. اينجا اومدم اين توضيح رو دادم كه اگه يهو رمز اومد توي نظرات خصوصي تون بدونين قضيه چيه. بابا ديوونه شدم از بعضي حركات. الان ساعت سه نصفه شبه و من امشب كشيك نگهداري محمد كوچول هستم. از ناراحتي بچه رو دادم مامانم و اومدم ...
نویسنده :
خاله هدی
4:24






