محمد كوچولمحمد كوچول، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 3 روز سن داره

★★گل محمدي من★★

واكسن دوماهگي

امروز شنبه 9 ارديبهشت 91، در دوماه و نه روزگي دوباره بايد برم اوخ بشم. اونم چي؟؟!!! واكسن دوماهگي كه آقاي دكمل گفته بود بعد از يك هفته از اوخ شدن اولي بايد بزنم. تو اين يه هفته خيلي زجر كشيدم و اذيت شدم. آخه من هنوز خيلي كوشمولوام... اگه اصرار آقاي دكمل نبود، مامانم اينا ميذاشتن تا بزرگتر شم، اما اين دكمل خان مثل اينكه خيلي دوست داره منو اوخ اوخ كنه... امروز ماماني ميان دنبال من و مامان سارا و ميريم مركز بهداشت تا واكسن دوماهگي رو با تاخير بزنم و بعدش ميريم خونه ماماني اينا. خاله ها، عموها برام دعا كنين كه اين واكسن ديگه منو اذيت نكنه... هنوز بعد از يه هفته از اوخ شدن كامل خوب نشدم و ... داستان داره... خدايا ديگه من توان درد كشيدن ندارم......
9 ارديبهشت 1391

محمدي دو ماه و شش روزه

گل محمدي و مامان سارا از ديروز مهمون خونه ما شدن چون باباعليرضا از ديروز رفته مشهد زيارت امام رضا (ع). امروز روز شهادت حضرت زهرا بود و ظهر خوشگل خانم ياسي ناناس با مامان و باباش هم مهمون ما بودن. بعدا خاله ندا عكساي دوتا گلمون رو ميذاره ولي من حالا يه چندتا عكس امروز محمدي رو كه دارم ميذارم. اين لباس قرمزه با شلوارش كادوي خاله هدي براي اوخ اوخ شدنمه. اين لباس زنبوريه با شلوارش هم كادوي خاله ندااينا براي اوخ اوخ شدنمه.   اينم عكساي خاله ندا كه الان فرستاده: خداييش دوربينت حرف نداره خاله ندا. ...
6 ارديبهشت 1391

دو ماهگي و اوخ اوخ

  امروزچهارشنبه 30 فروردين 91 و من متولد 30 بهمن 90. اولين ماهگرد عمرم بدون رسيدن به عدد 30 گذشت. چون اسفند دونه دونه فقط 29 روز داشت و براي اينكه نه به اسفند بربخوره و نه ماهگردم بهم بريزه، خاله متفكرم تز در وكرد كه 29 اسفند شب اول فروردين برام ماهگرد بگيرن. اما الان 30 فروردينه و با اينكه يه روز اينور و اونور ميشه باز خاله متفكرم تز دروكرد كه اين يه روز در روزشمار عمر همه اختلال ايجاد ميكنه و ما بهتره همون 30 هرماه رو تا يكسالگي ماهگرد بگيريم. خلاصه،‌ اين خاله متفكر ما، سرتون رو درد آورد تا بگه امروز دومين ماهگرد زندگي من گل محمديشه!   اينم از طرف بقيه: گل محمدي نازمون ماهگيت مبارك!   ...
30 فروردين 1391

55 روزگي

           امروز 26 فروردين 91 برابر با                                                                             روزگي محمد آقاست. داري دو ماهه ميشي عسيسم - احوالات امروزت رو توي پست بعدي "55 روزگي (2)" كه ...
26 فروردين 1391

توي بغل يه بابايي مهربون

پنجشنبه شب 24 فروردين كه اومديم خونه خاله اينا، من موندم پيش بابايي و ماماني و خاله هدي تا مامان و بابا برن هايلند ماركت و يه مقدار خريد كنن. منم بيدار شده بودم و هي اينور و اونور رو نگاه ميكردم و هي وول ميخوردم. خاله و ماماني كلي باهام حرف زدن و آقا آقا كردن ولي من اصلا تحويلشون نگرفتم. هي خميازه ميكشيدم و دنبال پستونك ميگشتم. خاله هدي از خميازه هاي من افتاد روي خميازه كشيدن و خوابش گرفت اساسي. بعدش رفتم توي بغل بابايي مهربون كه دراز كشيده بودن و فيلم نگاه ميكردن و يه كمي اونجا استراحت كردم. اينم عكساش نيگا: خيلي بابايي و ماماني رو دوست دارم، آخه اونا به اندازه همه دنيا منو دوست دارن و دنياشون منم (البته به همراه گل ياسم...
26 فروردين 1391

هفته سوم فروردين و محمد آقاي پنجاه روزه

اينم محمدي ما توي اين دو سه روز اخير:‌  (مامانش تاريخ دقيقشو اگه ميدوني بگو زودي)   هنوز عكس دارم بفرماييد صفحه بعد:‌ اينم يه خواب راحت بعداز يه حموم گرم و حسابي- يكشنبه 20 فروردين و 49 روزگي صبحش اينقدر گريه كردم كه مامانم ترسيد و زنگ زد به ماماني. ماماني هم بدو بدو اومد خونه ما تا ببينه چي شده ولي وقتي رسيد من ساكت و آروم شده بودم. بعدشم ماماني و مامانم منو بردن حمام و منم كلي كيف كردم و صدا هم ندادم. ظهر هم خاله ندا و ياسي اومدن پيش ما. ولي خاله هدي نتونست بياد. اينم خوشحالي من وقتي خاله اينا اومدن:  خدايا شكرت كه اين روزها رو مي بينيم   ...
24 فروردين 1391