محمد كوچولمحمد كوچول، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

★★گل محمدي من★★

محمد كوچول چهار روزه

1390/12/5 2:31
نویسنده : خاله هدی
480 بازدید
اشتراک گذاری

الان كه اين مطلبو مي نويسم ساعت يك و شانزده دقيقه بامداد روز جمعه پنج اسفنده ولي گزارش روز چهارم رو مي نويسم.

niniweblog.com

پيش از ظهر دايي هوشنگ و زن دايي مامان سارا به همراه خاله افروز دختر دايي حسين اومده بودن خونه ما. البته بنده (خاله هدي) سركار تشريف داشتم و نديدمشون. حدود دوساعتي منزل ما بودن و از هردري صحبت كرده بودن. ماماني ميگفت زن دايي گفته شايد باور نكنين ولي من ده روز قبل از مراسم سيسموني برون محمد يه خوابي ديدم كه بلافاصله خودم صدقه دادم و به شما براي اينكه دلشوره نگيرين نگفتم. اونم اين بوده كه يه نفر توي خواب درحضور مادر (مامان ماماني كه فوت شدن) ازش پرسيده شما توي فاميلتون سارا دارين؟ گفتم بله بعدش گفته براش حتماٌ صدقه بدين. زن دايي روزي هم كه اومده بود مراسم سيسموني محمد، مدام توي گوش ماماني (مامان جون) و مامان سارا ميگفت صدقه بدين و هي به ماماني ميگفت چرا سارا لباس گشادتر نپوشيده، خانماي حامله براي اينكه توي چشم نيان معمولاٌ لباس گشاد مي پوشن. خداييش مامان سارا خيلي خوشگل شده بود. يه لباس مجلسي شيك بنفش با دنباله بلند بنفش پوشيده بود و يه تل با پاپيون بنفش هم توي موهاش زده بود. زن دايي حتي به من هم اعتراض كرد كه نبايد سارا اينجوري توي چشم بياد. حتي گفت اسفند و صدقه يادتون نره. اون روز ما بي خيال شديم البته ماماني صدقه داد ولي به قول زن دايي شمك مامان سارا با اون لباس خيلي به چشم ميومد. تازه زماني هم كه شنيده بود مامان سارا وضع حمل كرده زنگ زد خونه و اولش گفت معلوم بود شكمش شكم نه ماهه بود و وقتي گفتم نه هفت و نيم ماهه بوده گفت اون روز خيلي تو چشم بود!!! شب قبل (چهارشنبه 3 اسفند) هم كه زن عمو مرضيه اينجا بودن به سارا گفته بود اون شب خيلي خوشگل شده بودي. خلاصه، اين زودي اومدن محمد كوچول عجول باعث شده كه همه دنبال علت باشيم .

خلاصه، حضور مهمونا و زياد نشستن مامان سارا باعث شد كه خسته بشه و نتونه همراه بابا عليرضا بره بيمارستان ديدن ني ني. البته بهتر كه نرفت چون به باباي ني ني هم اجازه نداده بودن بره داخل آي سي يو. حدود ساعت هفت و چهل و پنج عصر مامان و باباي ني ني مجدد رفتن بيمارستان و يه ذره ني ني رو ديده بودن. خدا رو شكر اكسيژن خونش از 92درصد به صد در صد رسيده و وضعيت عموميش خوبه. دوباره بهش سوند ادرار وصل كردن و چون ديگه پاهاي نحيفش توان سوراخ شدن رو نداره يه سرم توي سرش زدن و بانداژش كرده بودن... (يا خدا)

18.gif

niniweblog.com

حدود هشت و ربع شب هم خانواده بابا عليرضا اومدن ديدن مامان سارا و يه پنج دقيقه بعدش مامان و باباي ني ني به همراه خاله ندا و ياسمين رسيدن. جاي محمد كوچول خوشگلمون سبز بود. ياسي ناناسي خاله اساسي مجلس گردون شده بود و هر هنري كه داشت رو كرد. همزمان داشت فوتبال بين ايران و اردن هم نشون ميداد. من و بابايي (باباجون) يه لحظه سرمون توي تلويزيون بود و لحظه بعدحواسمون به مهمونا و نمكدون خانم بود. آخر مسابقه ايران يه گل زد و بازي دو-دو مساوي شد و من و بابايي ناشي بازي درآورديم شروع كرديم به دست زدن. انگار تيممون هنر كرده.  ياسي نمك هم با خانواده بابايي محمد كوچول راحت بود هرچند بغلشون نمي رفت ولي براشون دست ميزد، ني ناي ناي ميكرد، حرف ميزد و جيغ مي كشيد و ... همه مي گفتيم انشااله نه ماه ديگه محمد كوچول همسن الان ياسمينه و اون اين كارا رو ميكنه. (يا خدا)

عمو احسان هم يه جايي بود كه خاله ندا فعلا به دلايلي گفته نگم. اونا صبح رفته بودن پيست اسكي پولاد كف سپيدان و داستان داشتن. اعصابمون سر اونم ريخته بهم.

بابا عليرضا هم حدود يك ساعت پيش تقريبا 20 دقيقه مونده به ساعت يك بامداد جمعه 5 اسفند، رفت حرم شاهچراغ. انشااله تا بعداز نماز صبح اونجاست تا براي ني ني محمد نازمون دعا كنه.

niniweblog.com

يا خدا،‌ مثل هميشه دلمون گرمه به الطاف بيكرانت؛ خداي مهربونم محمد كوچولوي نازمون رو زود زود خوب كن و صحت و سلامتي بهش عطا كن. خدايا به حق صاحب اين روز (جمعه)‌ و به حق صاحب همه روزها،‌ ماهها،‌ سالها و به حق صاحب هر لحظه و هر دم يعني وجود عالي و لايتناهيت دل ما رو شاد كن و محمد كوچولوي خوشگل ما رو شفاي عاجل بده و درد رو از وجود نحيفش دور كن.

خدايا جز تو ياريگري ندارم و جز تو سنگ صبوري ندارم. دل اين كمترين بنده ات را به اشاره اي روشن فرما كه تو بزرگتريني و برتريني و تواناترين.

يا من اسمه دواء و ذكره شفاء

التماس دعا

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

لیلا (مامان آروین )
5 اسفند 90 23:35
الهی آمین به دعاهای زیبای خاله هدی مهربون ان شا اله محمد کوچول خوشگل ما به سلامتی میاد خونه خیلی خیلی زود محمد جان دوستت داریم و منتظرتیم خوشگل خاله
مامان زهرا
6 اسفند 90 1:30
سلام خاله هدی جون چشمام پر از اشک شد از صمیم قلب برای محمد کوچولو دعا میکنم راستی یه سفارش البته حتما خودتون حواستون هست از نظر روحی خیلی هوای مامان سارا رو داشته باشین روزای بعد از زایمان خیلی روزای بدیه و فقط شیر دادان و در آغوش گرفتن جگر گوشه ات بهت آرامش میده که متاسفانه فعلا مامان سارا ازش محرومه


ممنون گلي خانم. خداروشكر مامان سارا خيلي آرومه و روحيه اش خيلي خوبه. انشااله به همين زودي ها محمد كوشولو رو هم توي بغل ميگيره
مامان محیا
6 اسفند 90 9:44
عزیزم..عجب مادری شده این مامان سارا..طفلک از روزهای اول مادری با این سختی که میکشه ( رفتن و اومدن به بیمارستان و دوری فرزند) مادری رو کامل کرده و پاک پاکه..مامان سارا با اون دل پاکت برای ما هم دعا کن...