محمد كوچولمحمد كوچول، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

★★گل محمدي من★★

براي محمد كوچولوي دوست داشتني خودم

1390/10/30 1:58
نویسنده : خاله هدی
1,144 بازدید
اشتراک گذاری

محمد كوچولوي دوست داشتني خودم دوباره برگشت. خاله ندا اوايل بارداري خاله سارا به من گير ميداد كه آخه چرا اصرار داري ني ني گل پسره؟ حتي توي مطالبي كه براي وبلاگ ياسي هم نوشتم مدارك موجوده كه وقتي مينوشتم ني ني گل يا ني ني آقا، آخرش تاكيد مي كردم ني ني آقاست! خاله ندا هم فكر مي كرد ممكنه تاكيد من باعث ناراحتي خاله سارا بشه كه ميدونه من دختر خيلي دوست دارم (يواشكي يگم محمدآقا نخونه يا برداشت بد نكنه- آخه من چون فقط دورو برم دختر بوده هميشه احساس مي كردم با دختر بچه ها راحت ترم تا با پسر بچه ها)

اينو براي گل محمدي خودم مي نويسم كه ميدونم بسيار عاقل و فهيمه :

شايد ريشه دوست داشتن دخترا تو وجودم  به خاطر بعضي از اطرافيان به اصطلاح عاقلمون بوده. هيچوقت ناراحتي هاي ماماني و غصه هاشو فراموش نمي كنم وقتي به خاطر داشتن سه تا دختر مورد نيش و كنايه هر كس و ناكس قرار ميگرفت. باورت نميشه كسايي به داشتن پسرشون مي نازيدن و همچنان مي نازن كه حاضرن يه موي گنديده ماماني و بابايي بركت سفره شون باشه.

وقتي كه غم نامه ماماني و امثال اونو مي ديدم و يا چون خودم دختر اول بودم و عكس العملها رو براي به دنيا اومدن خواهرام مي ديدم باعث شد كه حسم نسبت به پسرا تغيير كنه. در حاليكه توي همون بچگي مي ديدم كه من هم از لحاظ زيبايي ظاهري،قدرت فيزيكي و هم هوش و استعداد از پسراي هم سن و سال و حتي بزرگتري كه دور و برم بودن سر تر بودم. پسر خاله، پسر دايي، پسر عمه ها روي هدي حساب ديگه اي باز كرده بودن و كمتر كسي هست كه خاله هدي حسابشو نرسيده باشه.

خاله هدي براي اينكه هيچوقت خواهراش غصه نخورن و كسي نتونه اذيتشون كنه، طبق گفته اون موقع هاي بابايي كه وقتي مي رفت مسافرت مي گفت تو وصي و جانشين مني و اكثرا در سفر بود، نقش پاسبون و نگهبون خواهراشو بازي مي كرد. اگه كسي به خواهراش چيزي مي گفت يا تندي مي كرد زودي حساب كار ميومد دستش. خاله هدي همه جوره حريف مي طلبيد.

 ادامه مطالب را بخوانيد...

خونه ما با وجود خاله هدي، نيازي به شاه پسر نداشت. هنوز كه هنوزه فاميل و دوستان وقتي خاله هدي باشه جرات ندارن هر حرفي بزنن و هر رفتاري بكنن، آخه خاله هدي پاسبون بي جيره و مواجب خونه باباييه. خواهراش بايد خانمي مي كردن و ماماني و باباييش بايد سروري مي كردن. نگاه چپ و لفظ بي جا، براي وصي و جانشين بابايي معنا نداشت. خاله هدي، امين بابايي و ماماني بود و حتي براي ازدواج خواهري ها خودش واسطه شد. حتي جداي از بابايي، آدم فرستاد تا برن و درمورد خواستگارا تحقيق كنن...

خاله هدي هي تپيد و لرزيد و سعي كرد ماماني و بابايي رو در به ثمر رسوندن شكوفه هاي بهاريشون ياري بده. خدا هم به اونا لطف كرد و دو تا داماد نمونه كه باعث دلگرمي خاله هدي و ماماني و بابايي هستن نصيبشون كرد...

 اما بيشتر از اين چيزي نمي دونست... تجربه نداشت... آگاه نبود...

زمان گذشت و گذشت و خاله هدي خودشو سرگرم درس و كار كرد و اين باعث شد تا خيلي ها فكر كنن تو دل خاله هدي قلبي وجود نداره، روحي تو وجودش نيست... بين هست و نيست و بود و نبود تفاوتي قايل نيست... يه آدم اخمو و جدي...

در حاليكه خاله هدي هم مثل خاله ندا يه خانمه،‌ مثل مامان سارا يه خانمه... تنها تفاوتي كه داشته اين بوده كه هميشه ميخواسته حامي باشه، باعث دلگرمي ماماني و بابايي باشه، مي خواسته ماماني از زخم زبونها در امان باشه و از تنهايي ها وقتي كه بابايي نيست نترسه، مي خواسته وقتي بابايي ميگه تو وصي و جانشينمي و ميره سفر با دل خوش و قلبي آرام بره و دلش نلرزه، مي خواست هيچ آدم بي ارزشي جرات نكنه سروري ماماني و بابايي رو به خاطر نداشتن پسر زير سوال ببره...

محمد كوچولوي خودم، درد دل خاله هدي خيلي طولانيه، كلام رو خلاصه مي كنم اگه هركسي احساس كرده كه خاله هدي عاشق دختره، درست فكر كرده، من عاشق دخترام چون ميدونم و حس كردم كه دخترا عاشقن، دلسوزن، باوفان، قدردانن و ... هميشه دوست داشتم خواهرام دختردار بشن تا كسي باشه كه هميشه مونسشون باشه، عصاي دستشون باشه و براشون بمونه...

بدون رودربايستي بگم دوست داشتم تو هم دختر باشي تا مامانيت يه همدم و مونس مهربون داشته باشه. نميدونم چرا تا همه فهميدن جنسيت شما پسره، همه منتظر عكس العمل من بودن!ماماني و باباييم ، خاله ندا و مهمتر از همه مامان سارات كه فكر مي كنه من از تو خوشم نمياد... شايد چون دلم گرفته مامانيت اينطور فكر ميكنه! آخه خيلي ها تا فهميدن شما پسري زنگ زدن و تبريك هاي آنچناني كه كم از نيش و كنايه نبود گفتن... دلم براي ماماني و دلتنگي هاش گرفت... دلم به خاطر ياسي خوشگلم و خاله ندا گرفت... دلم به خاطر رفتن نامي كه اصلا وجود خارجي نداشت يعني زهراي گلم گرفت...

بيشتر دلم گرفت به خاطر زنهايي كه زن بودن خودشونو خواري ميدونن و ادعاي روشنفكري مي كن.. دلم به خاطر خيلي چيزهاي ديگه اي كه نمي تونم بنويسم و درست نيست كه بگم گرفته...

اما اينا هيچكدوم به اومدن تو ربطي نداره.. دوست دارم همونطوري كه ياسمين زهراي خوشگلم رو دوست دارم.. چون ماماني هاي شما يعني خواهرهامو به يك اندازه دوست دارم... برام دختر يا پسر بودن شما فرق داره چون دختر با پسر متفاوته اما در دوست داشتن هر دو ماه خاله هستين... خاله جاي دايي شما هم هست پاسبون و نگهبونتونه... هيچكس جرات نداره نگاه چپ بهتون بكنه حتي اگه خودي باشه...

اينم يه عكس يادگاري از قالب ني ني زهراي گل و خياليم كه هنوز هم در دلم جا داره:

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

lمامان چند فرشته
30 دی 90 2:13
الهی ...منم دلم خیلی گرفت
مامان یاسمین زهرا
30 دی 90 13:03
قربون خواهر مهربونم که همیشه تکیه گاه من و سارا بوده.
مامان گلي
30 دی 90 18:22
خاله هدي مهربون هميشه توي خانواده هايي كه وابستگي زيادي به هم دارن يكي از بچه احساس مسئوليت بيشتري نسبت به خواهروبرادراش ميكنه اين از قلب مهربونشون ونشانه محبت وگذشتش و نه چيز ديگري مطمئن باش مامان سارا ومامان ندا به احترامي كه بهتون ميزارن وارزشي كه براشون داري دوست داشتن نظرشما را بدونن اينو حتي توي نظر خواهي هم مطرح كردن كه نظر شما ارجيت داره به تمام نظرا. بدون كه دامادوفرزندخوب ارزشش بيشترازاين حرفاست ومحمد اقا گل ما با اين خانواده مهربان هم باعث افتخار خانواده ست هم يك داماد نمونه


ممنونم مامان گلي مهربون و دوست داشتني.
خاله جون...
30 دی 90 20:36
آخییییی خیلی ناراحت شدم به خاطر بی فرهنگی بعضی مردم...
خاله هدی خیلی مهربونه و من همیشه اینو میدونستم
منم خیلی دوست دارم ...
آقا محمد اینو بدونسته باش همیشه احترام خاله جونتو نگه داری که لنگش پیدا نمیشه
فکر میکردم دیگه همچین افرادی خیلی کم شده باشن که بین دختر و پسر فرق میذارن و کنایه میزنن فکر میکردم این حرفا مال زمانای گذشتس ولی...........
در هر صورت گل محمدی شما مشت محکمی هستی بر دهان همه افرادی که فقط بلدن حرف بزنن...
تا بفهمن و ببینن خدا میتونه به این خونواده هم پسر بده و واسش فرقی نداره

خاله هدی جونم مامان سارای عزیزم و خاله ندای مهربون من شما رو به اندازه خواهرام دوست دارم

مرسي خاله جون مهربون. ماهم شما رو خيلي خيلي دوست داريم
خاله جون...
30 دی 90 20:37
همینجورم بچه هاتونو به اندازه ی خواهرزادم
لیلا (مامان آروین )
2 بهمن 90 0:53
اشک تو چشام جمع شد قربون دل مهربون هدی برم و خوش بحال سارا و ندا که چنین فرشته ای دارند دوستت دارم هدی جون خیلی زیاد
وقتی جمله هات رو خوندم انگار خودم همش رو نوشته باشم منم مثل تو خواهر بزرگم و داداشی ندارم و کم و بیش امثال اینها رو دیدم و تجربه کردم
چرا اینطوریه
عاشقتیم خاله هدی
از طرف لیلا و آروین کوچولو


ممنون خاله لیلای عزیز
مامان نی نی
2 بهمن 90 16:39
خاله هدی به محمدم قسم که عاشقتم و بخاطر همه مهربونیهات متشکرم


میترا
7 بهمن 90 0:55
الهی من قربون دل مهربون خاله هدی بشم. خیلی قشنگ بود. شیر زنی خواهر جان


مامان محیا
23 بهمن 90 13:03
عزیزم اشکمو درآوردی..خوشبحال خانواده ات که تو رو دارن..

ممنونم مامان محيا جون. شما لطف دارين