محمد كوچولمحمد كوچول، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

★★گل محمدي من★★

ديشب خوابتو ديدم به خدا

1390/8/16 2:35
نویسنده : خاله هدی
444 بازدید
اشتراک گذاری

 خيلي برام جالبه. من كه كلاً‌ خداي خواب ديدنم تا به امروز هيچ خوابي درموردت نديده بودم جز همون خوابي كه باعث لو رفتن بارداري مامانيت شد. هموني كه شب نيمه شعبان ديدم. ماماني و باباييت گفتن مي خوان برن و يه ماهي انتخاب كنن و من ديدم كه از بين يه عالمه ماهي كه هركدوم توي يه ظرف كوچكي قرارداشتن،‌ يه ماهي رو انتخاب كردن كه مژه هاي بلندي داشت و در عين اينكه درشتر از بقيه بود يه ظرافت خاصي داشت. از اونجا بود كه رفتم تو نخ ماماني و باباييت و كشف كردم كه ممكنه تو، تو دل مامانيت باشي. مامان جونم تا به شك من پي برد، رفت زير زبون مامانيت و فهميديم بعله!‌ خاله هدي يه چيزي سرش ميشه!

ولي بعد از اون هيچ خوابي درموردت نديدم و هيچ انرژي ازت نگرفتم. دروغ چرا! وجودت رو درست حس نمي كردم. آخه ياسمين زهرا رو خوب حس مي كردم و خيلي خوابشو مي ديدم. براي همين گفتم شايد چون ممكنه پسر باشي حسم متفاوته. (حالا يكي نيس بگه يكي ديگه بارداره، تو، اين وسط چيكاره اي   كه ميخواي ني ني رو حس كني) اما از ديروز كه مطلب مامانيت رو در مورد دميده شدن روح در وجودت در چهارماه و دهمين روز يعني امروز خوندم، خيلي تحت تاثير قرار گرفتم. يه جورايي شدم و همين باعث شد كه ديشب براي اولين بار خواب خود خودتو ببينم...

خواب ديدم كه يه دخمل هستي، ناگهاني و شب عيد به دنيا اومده بودي.. همگي در كف اين قضيه كه ناگهاني اومده بودي و نه اينكه دختري مونده بوديم و در واقع ماتمون برده بود... بلوز و شلوار سفيد تنت بود و توي بغلت بابات بودي... دقيقاً شكل بابات... به نسبت يه نوزادي ياسي قدت بلند بود و چشمات تقريباً سبز رنگ... باهوش بودي و به دور و برت نگاه ميكردي... از لحاظ شكلي خيلي با ياسي زهرا متفاوت بودي... صورتت بلند بود و لپ نداشتي... تو خواب به باباجون مي گفتيم كه شما زنگ بزنين و به همه بگين كه يه دختر ديگه گيرمون اومده ولي باباجون هنوز تو شوك بود و مي گفت نه، يكي ديگه زنگ بزنه... جالبه مامانت سرحال سرحال بود و گوشي رو برداشت تا به همه بگه دختر دار شده!

از خواب كه بيدار شدم، گفتم ايول بالاخره من خواب اين ني ني رو ديدم. اونم در شبي كه مامانيش ميگه روح درش دميده ميشه. شب عرفه و نيمه پاييز... خيلي تحت تاثير قرار گرفتم...

الان كه اين مطلبو مي نويسم از نوشتن مطلب براي وبلاگ ياسمين زهرا فارغ شدم. ساعت حدود دو و بيست دقيقه نيمه شب عيد قربانه.راستي فردا يا درواقع امروز 16 آبان، سومين سالگرد ازدواج ماماني و باباييته. همه چي دست به دست هم داده. بارون قشنگي ميباره و رعد و برق به باريدنش قوت ميده. زمين داره زنده ميشه.بعداز مدتها، بعداز ماهها چشم انتظاري.خيلي خوشحالم، شايد مسبب همه اين خوشبختي ها تو باشي!

تو اين شب زيبا، شب عيد قربان،‌ ميون بارش رحمت الهي،‌ يواشكي به منم دعا كن!

دوست دارم كوچول

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

dp
16 آبان 90 2:38
سلام . باز هم زیبا نوشتید . به وبلاگ نازدونه من هم سری بزنید . عیدتون مبارک


ممنونم لطف دارين شما. عيدتون مبارك. چشم الان ميام و سر ميزنم
بابای مهرسا
16 آبان 90 16:58
dp
16 آبان 90 21:51
سلام . بنده شما رو لینک کردم


ممنون
مامان یاسمین زهرا
17 آبان 90 2:15
الهی قربونت برم خاله کاشکی زود این چند ماه تموم شه روی ماهتو ببینم نفسسسسسسسسسس





مرسی خاله منم مشتاق دیدنتونم
مامان نی نی
17 آبان 90 14:32
خاله هدی خیلی ماهی من و نی نی عاشقتیم.