شش ماهه شدم
هيشكي حواسش نبود... همه درگيري هاي خودشونو داشتن... اما من يواش يواش اومدم و حالا شش ماهه شدم. خدايا شكرت فقط سه ماه ديگه مونده تا هفتم فروردين... ماه اونوقت بغلمو باز ميكنم و مثل يه پرستوي مهاجر ميام تو آغوش ماماني و بابايي... خدايا روزهاي هجران رو آسون كن... خدايا به مامان، بابام، مامان جونا، باباجونا، عمه جونا، عموها و خاله هام ، دختر خاله و دختر عموي خوشگلم و همه دوستان و آشنايانم سلامتي و شادي بده تا وقتي من ميام همه شاد باشن... همه بخندن....
نویسنده :
خاله هدی
0:18





